تبليغاتX
دخترم همه آرزوهای من

دخترم همه آرزوهای من

ديروز كه يكشنبه بود از طرف مدرسه فاطمه و د وستانش  رفتن اردو البته اردو كه ميگم طبق گفته خود فاطمه است اون هم براي  ديدن تاتر سفيد برفي و هفت كوتوله بهش خيلي خوش گذشته بود به خاطر همين ميگفت نميشه هفته اي يكبار ما رو ببرن اردو گفتم نمي‌دونم خنديد و گفت بايد بگي چرا ميشه تا اونها هم ما رو ببرن واي از دست اين گل دختر دلم ميخواد درسته بخورمش نمي دونم چطوري شكر خدا رو به خاطر وجود دخترم شكر كنم بعضي وقتها واقعا نميدونم كه چي بگم به خاطر همين مثل خيلي وقتها فقط ميگم خدايا شكرت

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت10:26توسط نازی | |




جمعه 30 آبان تولد عرفان بود از اونجايي كه فاطمه دعوت شده بود پنج شنبه با ماماني و فاطمه براي خريد هديه رفتيم بيرون چشم تون روز بد نبينه از دست اين دخترمامان بعد از خريد يك هديه ناقابل رفتيم خونه صبح جمعه ساعت هشت گل دختر از خواب بيدار شد و شروع كرد به سر وصدا كه ياا... بيدارشيد صبح شده از اونجايي كه چاره‌اي نبود بيدار شدم وشروع به كار كردم از همون صبح تا بعداز ظهر كه با دايي هادي بره تولد ده بار بيشتر بهش زنگ زد آخرش هم طاقت نياورد و پاشد زودتر رفت شب هم ساعت 12 بود كه اومد خونه انقدر هم بهش خوش گذشته بود و با بچه ها بازي كرده بود  كه نگو اميدوارم كه هميشه خوش و خرم باشه


cancan

cancan

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت10:23توسط نازی | |



flover child


چند وقتي ميشه كه درست و حسابي به وب گل دخترم سر نزدم آخه خيلي سرم شلوغه راستش خيلي خسته شدم از كار زياد و حق و حقوق ناحق اما چه ميشه كرد بگذريم چند روزي ميشه كه دايي اكبر كه دايي من ميشه و البته با هم همسن هم هستيم و تفاوت سني مون دو ماه وچند روزي ميشه اومده تهران براي كلاسي كه از طرف محل كارشون براشون گذاشتن از اونجايي كه شب اول خونه ماماني بود وشب بعدمنزل يكي از دوستانش دعوت بود ديشب هم اومد منزل ما البته با ماماني و بابا امير و دايي هادي واي كه فاطمه چقدر شيطنت كرد پدرش رو در آورد موقع نوشتن ديكته فاطمه بود كه هر كي هرچي يادش مي اومد ميگفت شيطونك هم سر هر كلمه كلي مسخره بازي در مي اورد و ميخنديد بگذريم حدود ساعت يازده و نيم بود كه بابا امير اعلام كرد كه ميخواد بره و ما بايد صبح بريم سركار به خاطر همين ما هم ديشب دير خوابيديم و صبح با هزار مكافات بيدار شديم گل دختر الان كلمه هايي مثل داد - آمد- بادام - بابا- آب- مادام- آداب وچند كلمه ديگه رو مي‌نويسه راستي چند تا از مشق هاش رو براش ميزارم تا وقتي بزرگ شد ببينه اميدوارم كه براش جالب باشه


اين اولين مشق فاطمه خانم چقدر هم خرچنگ قورباغه است نه





kiss

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت10:34توسط نازی | |



Happy Easter
butterflys

يه مدت كه نتونستم براي گل دختر و ازكاراش چيزي بنويسم آخه اين مدت هم سركار خيلي سرم شلوغه هم توي خونه كه ديگه نگو چند روز پيش دوباره باباامير رو برديم سنگ شكن گل دختر به خاطر محيط بيمارستان ماسك زده بود به خاطر همين اقاي دكتر همه‌اش بهش ميگفت خانم دكتر كلي ذوق كرده بود بگذريم ديروز دفتر مشق دخترم تموم شده بود كلي ذوق شده بود كه ميخواد توي دفتر جديد مشق بنويسه تصميم گرفتم اگه يادم بمونه دفترش رو بيارم و چند تا از دست خط هاي قشنگش رو اينجا بذارم الان هم آب بابا داد باد رو ياد گرفته انقدر خوشحاله كه نگو امان از شبها كه شروع ميكنه به كتاب خوندن وقتي كه كلمه اي رو درست نميخونه و من ميخندم ميگه نخند درستش رو هم نگو تا خودم بگم چند روزي هم هستش كه بعضي وقتها دلش درد ميگيره نميدونم كه چكار كنم.

pink angel

Cute baby elf

butterflys

خدا جونم مواظب گل دخترم باش

butterflys

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت10:42توسط نازی | |



اين هم چند تا عكس ا ز دختر مامان

دختر مامان و عروسكي كه زن دايي مهتاب بهش هديه داده همراه با گردنبند و دستبند هديه آقا عرفان و شلوار ي كه ماماني بهش هديه داده مابقي خانواده هم نقدي حساب كردن از همه شون ممنون


گل دختر در حال بريدن كيك البته زحمت كيك رو هم دايي هادي كشيده بود.

اين هم گيس گلابتون با چادر نمازش

اين هم يه ژست از شيطونك من اون كناري هم كه متفكرانه داره تلوزيون نگاه ميكنه بابااميرفاطمه و باباي منه

اين هم دخترمامان با آقا عرفان

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت10:4توسط نازی | |



 

خيلي وقته كه به وب دخترم سر نزدم آخه توي اين دو هفته خيلي اوضاع كاريم و اوضاع خونه به هم ريخته بود دو هفته پيش بود كه بابا امير (بابابزرگ فاطمه) به طور ناگهاني مريض شد بعد از كلي آزمايش و عكس و... دكتر ها گفتن كه يكي از كليه هاش از كار افتاده چشم تون روز بد نبينه كه من چقدر گريه كردم انقدر به درگاه خدا التماس كردم كه براي بابام مشكل پيش نياد و كليه‌اش رو در نيارن كه نگو از اونجايي كه خدا مثل هميشه هواي منو داره و قربونش برم هيچوقت تنهام نذاشته جوابم رو داد و برخلاف حرف عده‌اي از دكتر ها با معرفي يكي از دوستاي باباامير به دكتر كشاورز كه واقعا دكتر خوبي بود شنبه 19 مهر ساعت 9 صبح راهي بيمارستان امام سجاد در ميدان فاطمي شديم و حدود ساعت 3 بود كه بابا رو بردن اتاق عمل تو اون فاصله داشتم دق ميكردم دلم ميخواست گريه كنم اما از ترس غرغر هاي هادي جراتش رو نكردم از يه طرف انقدر از دايي ها و خاله ها از يزد بهم زنگ ميزدن كه جرات نميكردم دختر مامان كه با باباش توي خونه بود مرتب مثل رادار كار ميكرد و زنگ ميزد كه چي شد چكار كردين بچه ام خيلي نگران بود بگذريم حدود ساعت 3/5 بود كه مجتبي و هادي دايي هاي فاطمه گفتند كه بريم غذا بخوريم البته مهتاب جون هم با ما بود بعد از خوردن غذا زود برگشتيم و راهي طبقه پنجم كه اتاق عمل بود شديم بنده خدا مامانم داشت قرآن و دعا ميخوند تا ساعت پنج و خورده‌اي كه دكتر اومد و گفت خدا رو شكر كليه به طور كامل از كار نيفتاد اما سنگ كليه پدرتون خيلي بزرگ خداييش هم بزرگ البته دو تا بود كه يكش بزرگ بود ساعت شش و خورده اي كه باباامير به هوش اومد به بخش منتقل شد و حالا نوبت من بود كه به دايي و خاله هام كه منتظر بودن بگم كه عمل بابام خوب بوده واي كه چقدر حال بابام بد بود وقتي كه بابا رو مي اوردن بخش انقدر گريه كردم دلم ميخواست داد بزنم اما نميتونستم به خاطر همين از اتاق بيرون رفتم روز يك شنبه 20  بابا مرخص ميشد به خاطر همين من و هادي مجتبي و ماماني و فاطمه و عمه عزت راهي بيمارستان شديم و حدود ساعت 9/5 رسيديم خونه و شروع عيادت فاميل تا به امروز كه 27 مهر است و بابا ساعت 12 بايد براي كشيدن بخيه به بيمارستان بره نمي دونم چي بگم ولي با تمام وجودم خدا رو شكر ميكنم و به خاطر همه چيز ازش ممنونم

خداجونم بازم شكرت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت9:12توسط نازی | |